شعری در مورد حضرت علی(ع)
پردگیان چون طرب انداختند
نقش طرب را به شب انداختند
شب به تب تاب تنیدن گرفت
آه سحر راه کشیدن گرفت
دل به حجاز رخ مولا تپید
جانب فرغانه رها کرد و دید
دید که در باغ جنان کف زنان
چرخ چو خورشید شده دف زنان
چون نظری چند پسندیده رفت
دل به زیارتگری دیده رفت
خرقه ز زنّار گسستن گرفت
دل همه با سوی شکستن گرفت
فرق فلک باز شد و دل بریخت
عشقه ایجاد ز هم وا گسیخت
کنگره بشکافت ز کاخ ستم
شور شکافید فلک را ز هم
از تتق غیب درخشیده پاک
دختری از جنس سحر روی خاک
گام به گام پریان بر نهاد
در قفس روی زمین پر نهاد
باز در این رهگذر از سر برفت
باده ی جان از سر خم سر برفت
صبر و شکیبا ز کنف دل گسیخت
خون دلی بر رخ سودا بریخت
چون شبحی چند که بیرون شوند
لشگری از غصه ی بیچون شوند
ساز غرا را بنوازند و گیس
پاره نمایند به سیمای خیس
شاعر: سید سعید موسوی قیداری
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۵ ساعت توسط محسن حاجیانی
|
ما را شب دیدار بود هر شب جمعه