مكان آن حضرت


محل غيبت امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ نخست از سرداب مقدس بوده است البته همان گونه كه شيخ طوسى ـ قدّس سرّه ـ فرموده است: سرداب مقدس محل شروع غيبت بوده نه اينكه آن عزيز هم اكنون نيز در آن سرداب بسر مى برد. چنانچه برخى از اهل سنت اعتراضى مبنى بر اين توهم مطرح نموده اند كه چگونه مى شود با اين طول مدت در سرداب زندگى نمود؟ و او از كجاست؟
ما هرگز چنين اعتقادى نداريم و بر فرض اگر هم چنين باشد، باز هم مانعى ندارد زيرا اهل سنت خود معتقد است كه دجّال در مغازه يا در چاهى محبوس، و دست و پاى او بسته است; ليكن خداوند او را كفالت مى كند.
در هر حال مكان آن حضرت در زمان غيبت صغرى در مدينه الرسول ـ صلى الله عليه و آله ـ در كوه رضوى بوده است و در آغاز خواص از دوستان مكان وى را مى دانسته و آنگاه غيبت با تمام ژرفايش آغاز گرديد.
در اين باره به حديثى زيبا توجه كنيد:
للقائم غيبتان احداهما قصيرة والأُخرى طويلة الغيبة الأولى لا يعلم بمكانه إلاّ خاصة شيعته والأُخرى لا يعلم بمكانه فيها إلاّ خاصة مواليه(63).
حضرت صادق ـ عليه السلام ـ فرموده اند: قائم ما را دو غيبت است يكى كوتاه و ديگرى طولانى در اوّل خاصان از شيعه او به مكان او عالمند و در دوم هيچ كس به مكان آن حضرت عالم نيست، جز خاصه ى مواليانش.
و نيز روزى نظرى به كوه رضوى افكند و فرمود:
« براى صاحب اين امر در اين كوه دو غيبت است يكى درازتر از ديگرى »
از اين فراز معلوم مى شود كه آن بزرگوار در غيبت صغرا و كبرا كوه رضوى را يكى از مكانهاى زندگى خويش قرار خواهد داد. و در حديث ديگرى از حضرت باقر ـ عليه السلام ـ آمده است: نيك منزلى است طيبه يعنى مدينه.
و از فرازى ديگر نيز استفاده مى شود كه او در اطراف مكّه نيز منزل دارد. در هر حال آن جان جانان در حوالى مكّه و مدينه بسر مى برد. و از احاديثى ديگر نيز چنين معلوم مى گردد كه محل سكونت آن عزيز همچون شخص آن حضرت پنهان از ديده هاى نامحرم است و اين نيز هيچ گونه بعدى ندارد كه در كوههاى مكّه و مدينه منزل آن بزرگوار باشد اما كسى آن را نبيند; همچنانكه اهل سنت مى گويند: بهشت شدّاد از انظار مخفى است.
در هر حال خدا مى داند كه آن يادگار الهى در كجا منزل دارد. از توقيع آن حضرت به شيخ مفيد ـ رحمة اللّه عليه ـ نيز معلوم مى شود كه وى گاهگاهى مكان خود را تغيير مى دهد.
ليك آنچه مهمّ است:
بنفسي، أنت من مغيّب لم يخل منّا
به جانم سوگند تو آن غائبى كه در كنار ما هستى تو ما را مى بينى و چشمان ما محجوب از ديدار توست.
ليت شعرى أين استقرّت بك النوى بل أيّ أرض تقلّك أو ثرى أبرضوى أم ذي طوى أو غيرها، عزيز عليّ أن أرى الخلق ولا ترى ولا أسمع لك حسيساً ولا نجوى.
اى كاش مى دانستم كه در كجا مأوا گزيده اى و كدام سرزمين آغوش بر تو گشوده و بر غبار ديده اش قدم نهاده اى آيا در كوه رضوى يا طوى يا ...
آه! چه سخت است مرا كه مردمى را بنگرم و روى چون قمرت را نبينم. آه! چه جان سوز است كه هيچ نوايى از تو گوش جانم نمى نوازد
نشد ز يار سفر كرده ام مرا خبرى
نيامد از سر كويش پيامى و اثرى
نسيم صبح به كويش اگر گذر كردى
بگو به دوست كه ما را ز خاطرت نبرى